نویسنده : محمد صالح ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩

 

 

دو سه روزه که مات و بی اراده م
یه چیزی فکرمو مشغول کرده
همین عشقی که درگیر هواشم
منو نسبت به تو مسئول کرده

از اون رابطه ی معمولی ما
چه عشقی سرگرفت تو روزگارم
دو سه روزه که بعد از این همه سال
واسه تو ادعای عشق دارم

نمی بینی دارم جون میدم اینجا
نمی دونی به تو محتاجم اینجا
چقد راحت منو وابسته کردی

دارم دیوونه میشم کم کم اینجا

می خوام مثل قدیما...مثل سابق
یه وقتایی یکی با من بخنده
یکی باشه که دستامو بگیره
یکی باشه که زخمامو ببنده

نمی بینی دارم جون میدم اینجا
نمی دونی به تو محتاجم اینجا
چقد راحت منو وابسته کردی
دارم دیوونه میشم کم کم اینجا








نویسنده : محمد صالح ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩

من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا نگویند رقیبان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

 

استاد بزرگوار








نویسنده : محمد صالح ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران

یا نه دریایی ست گویی واژگونه بر فراز شهر
شهر سوگواران ، شهر سوگواران

استاد در غم دوست


ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران

یا نه دریایی ست گویی واژگونه بر فراز شهر
شهر سوگواران ، شهر سوگواران

هر زمانی که فرو می ‌بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پی گیر با تشویش

استاد و دخترش


رنگ این شب ‌های وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران ، از دل یاران

چشم ها و چشمه ها خشکند
روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ
هم چنان که نام ها در ننگ ، هم چنان که نام ها در ننگ

هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد ، غرق تباهی شد
آه باران ، آه باران ای امید جان بیداران ، ای امیدای امید جان بیداران
بر پلیدی ‌ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد ، چیره خواهی شد

بر پلیدی ‌ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد ، آه باران

 

استاد با لبخندی دلنشین








نویسنده : محمد صالح ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩

استاد استادان

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون


دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون