نویسنده : محمد صالح ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩

بهاردلکش رسید ودل به‌جا نباشد      از آن‌که دلبردمی به فکر ما نباشد
....................
   
دراین بهار ای صنم بیا وآشتی‌کن      که جنگ وکین با من حزین روا نباشد
....................
صبحدم بلبل ، بردرخت گل ، خدا ، به‌خنده می‌گفت
نازنینان را ، مه جبینان را ، خدا ، وفا نباشد
....................
اگرکه با این دل‌حزین توعهد و بستی      حبیب من آخ با رقیب من ، چرا نشستی؟
....................
چرا دلم را عزیزمن ازکینه خستی؟
....................
اگرکه با این دل‌حزین توعهد و بستی      حبیب من آخ با رقیب من ، چرا نشستی؟
....................
چرا دلم را عزیزمن ازکینه خستی؟
بیا دربرم از وفا یک شب ، ای مه نخشب ، تازه‌کن عهدی ، جانم
که برشکستی
که برشکستی








نویسنده : محمد صالح ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩

در دل آتش... غم رخت، تا که خانه کرد*

دیده سیل خون، به دامنم بس روانه کرد

آفتاب عمر من فرو، رفت و ما هم از، افق چرا... سر برون نکرد

هیچ صبحدم، نشد فلک... چون شفق ز خون دل مرا... لاله گون نکرد

ز روی مهت جانا... پرده برگشا... در آسمان مه را منفعل نما

به ماه رویت سوگند... که دل به مهرت پابند... به طره ات جان پیوند

فراق رویت... یک چند... به جانم آتش افکند... بکن به وصلت خرسند

بیا نگارا... جمال خود بنما... زرنگ و بویت خجل نما... گل را

رو در طرف چمن... بین بنشسته چو من

دل خون بس ز غم یاری غنچه دهن

گل درخشنده چهره تابنده... غنچه در خنده... بلبل نعره زنان

هرکه جویندهباشد یابنده... دل دارد زنده بس کن آه و فغان

ز جور مهرویان... شکوه گر سازی... به ششدر محنت... مهره اندازی

همچون «سالک» دست خود بازی... همچون سالک دست خود بازی