نویسنده : محمد صالح ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠

باز این سکوت دلم را فرا گرفت     از غربیت  زمانه دوباره دلم گرفت

این است رسم عاشقی و عشق در میان   من پا شکسته و یار، قصد سفر گرفت

یا رب روا مباد چنین بخت می زنی     کافر که نیستم ، نمک به زخم می زنی

یک تکه خاک دمیدی و شد دلم         آخر جز عشق ندادی تو حاصلم

می گریم و اشک ،سرازیر می شود        اینجا صدای سکوت ، فراگیر می شود

من غیر تو که پناهی نداشتم         جز تو که راه نجاتی نداشتم

دستم بگیر که محتاج یاری ام      تو ساحلی و من آن موج زخمی ام....