شهزاده ی عشق

قسم خوردم به یاد تو نباشم                   ولی از یاد من هرگز نرفتی

نگاه سرد و بی روح منو باز                با گرمای حضور خود شکستی

هوای دیدن شهزاده ی عشق                 سرود خوندن افسانه ی عشق

نشستن در حضور یک ستاره               رسیدن تا به ابر پاره پاره

پریدن تا به اوج قله نور                     شکفتن در بهاری همچو شب بو

رسیدن تا دیاری عاشقانه                    تو رو دیدن کنار خود دوباره

زنم شانه به گیسوی کمندت                 تو رو دیدن تو رو خواستن دوباره

نشستم در کویری خشک وبی آب         تو دریایی تو دریایی تو دریا

                                                              (مصاح)

/ 5 نظر / 10 بازدید
مستانه

عشق يعني با تو خواندن از جنون عشق يعني سوختنها از درون

مستانه

سلام و من شما رو لينک کردم . اگه دوست داشتين می تونين منو لينک کنين !

هستی

سلام ممنونم ازنظرت شماهم خيلی زيبا می نويسيد موفق باشی بازم بیا

هستی

سلام چطوری ؟ می‌ترسم . می‌ترسم؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ، نه از شب‌های بی‌مهتاب و زوزه‌ی گرگ ، از آدم‌ها... از آدم‌ها می‌ترسم . از آن‌که با من می‌نشیند و برمی‌خیزد . از آن‌که هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم می‌گوید . از دوست‌نمایان ... از آن‌که دوست می‌نماید می‌ترسم . از همانان‌که ــ به قول فروغ ــ مرا می‌بوسند و طناب دار مرا می‌بافند ... سال‌هاست که می‌ترسم. قلم زيبايی داری موفق باشی بازم بيا هستی

هستی

اگه عکس ها تو وب باز نميشه ببخشيد من سعی خودمو کردم اما...