هستی

در گذر گاه زمان خیمه ی شب بازی دهر

با همه تلخی و زیبایی خود می گذرد

عشق ها می میرند

 رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره ها ست که چه شیرن و چه تلخ

دست ناخورده به جا می مانند

/ 4 نظر / 6 بازدید
سيد عليرضا شمس نيا

سلام وبلاگتان جالب بود موفق باشید من هم با مطلب در ماه رمضان رسما مملکت تعطیل شد در وبلاگ شـمـسـه منتظرتان هستم

هستي

سلام مهربون زمينیخيلی زيا وجالب بود ممنونم شب را دوست دارام بخاطر سكوتش سكوت را دوست دارم بخاطر آرامشش آرامش را دوست دارم بخاطر بودنش در تنهايي تنهايي را دوست دارم بخاطر بودنش در عشق و عشق را دوست دارم بخاطر دوست داشتنش

هستي

ببخشيدزيا نه زيبا

آهو خانم

روزی در سراسر نیستی رسیدم به حد تپش زان پس، زمین با اشتیاق خوردم بس من با دو گوش خود، عطر وجود را بو کشیدم؛ دست من حیران ماند. پای خود را شستم، پایم رفت... با دو دست خود از ابر سیاه زندگی بالا کشیدم: ماه را من دیدم و ستاره هایی را که سال ها آزگار درخشیدن بودند اینک وقت وصال است، وصال او او کیست؟ او خدای بی همتاست وقت وصال کی است؟ همین حالا