در دل آتش... غم رخت، تا که خانه کرد*

در دل آتش... غم رخت، تا که خانه کرد*

دیده سیل خون، به دامنم بس روانه کرد

آفتاب عمر من فرو، رفت و ما هم از، افق چرا... سر برون نکرد

هیچ صبحدم، نشد فلک... چون شفق ز خون دل مرا... لاله گون نکرد

ز روی مهت جانا... پرده برگشا... در آسمان مه را منفعل نما

به ماه رویت سوگند... که دل به مهرت پابند... به طره ات جان پیوند

فراق رویت... یک چند... به جانم آتش افکند... بکن به وصلت خرسند

بیا نگارا... جمال خود بنما... زرنگ و بویت خجل نما... گل را

رو در طرف چمن... بین بنشسته چو من

دل خون بس ز غم یاری غنچه دهن

گل درخشنده چهره تابنده... غنچه در خنده... بلبل نعره زنان

هرکه جویندهباشد یابنده... دل دارد زنده بس کن آه و فغان

ز جور مهرویان... شکوه گر سازی... به ششدر محنت... مهره اندازی

همچون «سالک» دست خود بازی... همچون سالک دست خود بازی

/ 1 نظر / 82 بازدید
نفیسه

ترا که می بینم خط کبود تازیانه از صورتم پاک می شود دروغ می وزد تا این برگ سبز را به شاخه بجنباند اما با تو باور میکنم در آسمانی که شبهایش پولک میدوزد دیدن ستاره دیگر محال نیست ای دوست....